سلام... اینروزا بدجوری دلم واسه گذشته ها تنگ شده.. نمی خواستم بروز کنم... ولی میون کلی دفتر و کاغذای قدیمی این شعر و که نمی دونم مال چند سال پیشمه پیدا کردم و خواستم یادی از خاطرات کنم.. دلم برای خانه قدیمیمان تنگ شده... حیاطی از سنگریزه ها حوض کوچک و هزار های چنار پیر دوچرخه پنچر پدرم... توپ پلاستیکی ام.... دلم برای مادرم تنگ شده آغوش گرم و صدای عاشقش و سماور رسوب گرفته از آبهای چاه ــ استکان های نیم شور لب حوض... آه حضرت لا یموت کجای قصه مادر بزرگ هجران خاطرات عبور زمان و درد تنهایی بود.. کلاغی که بی بی را از ما گرفت و هیچ گاه به خانه اش نرسید... دلم تنگ شده... تنگ... تنگ... تنگ... تمام.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:42 توسط میثم توسلی |