تبليغاتX
برگریزان - بازگشت..

برگریزان

وبلاگ شعر معاصر

BLOGSKIN

E-MAIL

HOMEPAGE

سلام خدمت دوستان عزیزم... عضر می خوام از این تاخیر چند روزم ...

ممونم که به این وبلاگ سر می زنید... من منتظر اشعار شما هستم...

اما  اینبار با دو تا غزل اومدم خدمتتون...

یک غزل از استاد بهمنی....

قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 22:8 توسط میثم توسلی |