آسمان که سفید گریه می کرد خاطرات را پارو می کردیم.. و باد های چله که - سوز می زدند - جوانی را می بردند افسوس... زمستان چه زود پیرمان کرد... چند سال زندگی خواهم کرد... نمی دانم.. بعد از مرگ کجا خواهم رفت... نمی دانم.. فقط ای کاش هر جا که مرا میبرند مادرم هم انجا باشد... و آرام با خودم زمزمه می کنم حرف زنده یاد حسین پناهی عزیز رو که " به بهشت نمی روم.. اگر مادرم انجا نباشد.." کاش از این فاجعه عشق های مجازی رها شوم و به جایی برسم که سراسر عشق است.. اتفاق تازه ای نیست خودم را می برم سمت جایی از محبت ... زیر پای مادرم آمدم از سال های دور تا خاکی شدن روزگاری نیست اینجا بی مهابا می پرم این زمین ، این جایگاه آدمی فرسوده است دل به دنیای مجازی .. خاک ـ عالم بر سرم از تمام خاطرات من کمی شعر و غزل مانده اند تنها میان برگ های دفترم از هزارو سیصد و هر سال ترکم کرده ای؟ خیره خود را می کشانند چشم های بر درم انتظار از سال هایی تاکنون بیهوده بود بازگشتی نیست در تو ! نه! تمام باورم- اینکه روزی باز میگردی و من را میبری سمت جایی از محبت ... زیر پای مادرم...
و من
خیره شده ام به
هجران زمان
که مرا می برند
به ناکجاهایی که
هنوز بوی
تو را میدهند...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:34 توسط میثم توسلی |